حكيم ابوالقاسم فردوسى
487
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
ديدگان بباريد . همهء جامههايش پاره و دو پايش خاك آلود و جانش پر از ترس از ارجاسپ بود . اسفنديار - آن جنگاور پاك انديش - دانست كه هماى او را بشناخته است . پس زود با دلى پر از خون و ديدگانى پر اشك ، روى خود بگشود و چهرهء چون آفتابش را نمايان ساخت . او كه از كار گيتى در شگفت گشته بود ، دژم گشت و لب را به دندان گزيد و به ايشان گفت : چند روزى هر دو خاموش باشيد و لب فرو بنديد زيرا كه من با رنجى كه بردهام ، از براى جنگ و آبرو به اينجا آمدهام . بر اين روزگار آفرين نمىخوانم كه كسى دخترش آبكش و پسرش در اندوه باشد ، ليك خودش در خواب خوش بسر بَرَد . چنين كسى كشته و در خاك باد « 1 » . اسفنديار جوان ، اين بگفت و از آن كلبه برخاست و به نزديك ارجاسپ دويد و گفت : اى شاه تا جاودان زنده و فرخنده و شهريار باشى . بدان كه در اين راه ، درياى ژرفى بود كه بازرگان از آن آگاه نبود . ناگاه از آن دريا چنان گردبادى برآمد كه دريانورد گفت هرگز مانند اين را به ياد ندارم . ما در كشتى همگى زار و گريان شديم و گويى بر آتش تيز بريان گشتيم . هماندم من در پيشگاه خداى يكتا و دادگر پذيرفتم كه اگر من زنده به اينجا برسم ، در هر كشورى كه در آن بزرگى باشد ، بزمى بسازم و خواستهء
--> ( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 198 . ثعالبى در ادامهء اين ماجرا روايتى را از ملاقات ميان كهرم و اسفنديار آورده است كه بدين گونه مىباشد : « كهرم فرزند ارجاسب كه آهنگ شكار داشت ، بر دكان اسفنديار گذشت و ايستاد و در كالاها و صاحبش نيك نگريست . اسفنديار از جاى برخاست و ركاب او را بوسيد و دستى جامهء گرانبها و يك كمان و سه تير به او پيشكش كرد . كهرم گفت : اى بازرگان ، همين كمان و تيرها بس است ، و جامه را به دكان برگرداند . اسفنديار گفت : شاهزاده را به جان پدرش ارجاسپ سوگند مىدهم كه با پذيرفتن جامه بر من منّت بگذارد . كهرم لبخندى زد و جامه را هم پذيرفت . آنگاه تير را در كمان نهاد و سوفار را در زه جا داد و كشيد و آن را نيك پسنديد و چون در آن نگريست ، نام اسفنديار را بر تيرها ديد . از او پرسيد : من نشان اسفنديار را مىبينم . اسفنديار گفت : نفرين خدا بر سرزمينى باد كه اسفنديار در آن باشد . آتش در شهرى افتد كه او در آن است . اى شاهزاده بدان كه من جامهها و گوهرهايى به او فروخته بودم ولى او بهاى آن را نمىپرداخت و امروز و فردا مىكرد . من ناگزير از در دوستى در آمدم و بر چند تير ، نام او را نگاشتم به اين اميد كه وام خود را دريافت كنم و او وام را نپرداخت . اين سه تير از آنها در دست من ماند . اين از نيك بختى شاهزاده است كه من آنها را نگاه داشته بودم و اينك پيشكش كردم . كهرم به او سخنان نيكو گفت و به راه خود رفت » . ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 198 .